- "خوش به حالت نفیسه! همیشه می خندی! انگار هیچ غمی تو این دنیا نداری!"
نگاهش می کنم. به لاغری بیش از حدش! به لبهای رنگ پریده اش به موهای بورش که با کش قهوه ای بسته شدن.. به شونه هاش که اینقدر کوچیک شدن که کمی از دور یقه اش فاصله دارند. انگار یقه ء گرد و ساده بلوزش برای شونه ها و گردن لاغرش زیادی گشاده! حق داره! من هیچ مشکلی ندارم.
-" ای بابا مهسا جون، مگه تو این دنیا ادم بدون مشکل هم وجود داره؟ من سعی می کنم مشکلاتم رو بریزم تو خودم! اینه که می بینی همیشه می خندم!
از دروغی که می گم عقم می گیره! از موضع روانشناسانه ام!"
-" ولی من دیگه حتی می ترسم که بخندم! چون هر وقت که می خندم به یه مشکل بزرگتر بر می خورم!! پلکهاش بی حال بهم می خوره. اشکش روی گونه اش می ریزه...
یه تی پا می زنم به منبر روانشناسیم! .... بغلش می کنم...
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 11:56 توسط ترنجبين
|