من که گفتم آرامش قبل از طوفانه! گفته بودم از چیزی بیم دارم. سرم اومد.... قلبم مورد هجوم تند باد قرار گرفته وذهنم مغشوشه..هیچ کس نمی دونه با خودم در گیر شدم. علی بی حوصله گیهام رو می بینه. گاهی به رو نمیاره و گاهی عصبانی می شه! تردید مثل خوره داره روحم رو می خوره...
منتظرم.. می دونم بالاخره این طوفان تموم می شه.. این بادهای سرد یه روزی، یه ساعتی، یه لحظه ای تموم می شن و خورشید در میاد. صبر می کنم تا بگذره این حجم سرد. فقط باید تحمل کرد تا بگذره.. من منتظر می مونم....
گفته بودی می دمد خورشید
از پس این بادهای سرد پر تردید
گفته بودی می رسد گرما
می رسد امید
گفته بودی بعد از این سرما و لرزش
بعد از این تکثیرها در وادی پرسش
نرم نرمک می رسد خورشید؛
از میان بادها و گیسوان بید
روزها رفتند در تکرار،
روزها رفتند در تردید...
من میان بازوان سخت و بی پروای این انکار
چشم بر دستان گرم و روشنی دارم
آنهم: دست استغفار
آنچه می پیچد درون سینه ام آرام،
آنچه نجوا می شود در گوش من هر شب،
آنچه می سازد دلم را رام،
هست این تعبیر:
" من یقین دارم به شک! "
بی شک
نرم نرمک
می رسد ایمان....
................................................
* حافظ:
دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم
واندرین کار دل خویش بدریا فکنم
از دل تنگ گنه کار برآرم آهی
کاتش اندر گنه آدم و حوا فکنم...
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 13:3 توسط ترنجبين
|