ابرهای کبر و خودبینی رو تاروند، همون حجم سرد که سرماش آتیشم می زد!
اومدم بگم که دوباره ایمان اوردم، از نو!
من به یقین رسیدم:
حالا ایمان دارم به بی ایمانیم، به حماقتم، به تکبرم که جزئی از حماقتم بود.
یقین دارم به جهالتم....
خواب دیدم نوزادی دارم. نوزادی در اغوشم بود که باید پرورش رو از ابتدا با او آغاز می کردم...
دیر شده..میدونم! سی و یک سالگی برای از ابتدا آغاز کردنها دیره. به اندازه تمام روزها و ساعتهای سی و یک سال گذشته..من توانش رو ندارم.. سردمه و نباید بخوابم........ولی.. من دوست دارم بخوابم
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386 12:58 توسط ترنجبين
|