<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>روزهاي بلـــــــــــــــــــــند</title>
<link>http://toranjebin.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 31 Jan 2008 12:45:27 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>کتابداری شغل انبیاست!</title>
<link>http://toranjebin.blogfa.com/post-8.aspx</link>
<description>سخت ترین کار ممکن رو داریم انجام می دیم که شاید قرنی یه دفعه برای هر دانشکده ای پیش بیاد! انتقال دانشکده به یه دانشکده جدید و نوساز!! که سخت ترین بخش انتقال، جا به جاییه کتابخونه است!&lt;br /&gt;فکرش رو بکنید حدودا پانزده هزار جلد کتاب! نمی دونم چند هزار جلد مجله! کلی میز و صندلی و کامپیوتر و قفسه و کمد و ووو.. روز اول که اومدم خونه چهارده ساعت یه نفس خوابیدم! فقط برای نماز بیدار می شدم. غذا هم بی خیال. نصفه شب علی بیدارم کرده که:&quot;پاشو این قرص رو بخور تب داری!&quot; حالت تهوع، سرگیجه... اوووف به زور خواب و قرص فرداش تونستم برم سر کار! باید بیاید کتابخونه جدید رو ببینید..عین بازار شام! کارگرها کارتون کارتون  کتاب می آرن و می ذارن می رن... با کوهی کتاب رو به رو هستم که حالا باید طبق رده بندی بین المللی چیده بشه!! ریاست دانشکده هم مصر به اینکه در طی شنبه و یکشنبه تمام دانشکده باید آماده به خدمت و حاضر باشه !!  &lt;br /&gt;وقتی کتابهای خاک آلود رو از تو کارتون در میارم، وقتی دچار سرگیجه می شم.. مهندسی محیط.. مهندسی صدا و ارتعاش..وازکتومی .. مواد زاید جامد بیمارستانها.. آمار زیستی.بهداشت دوران بارداری.. فارما کولوژی... اطلس رنگی زایمان.. مکانیک خاک.. انگل شناسی.. پزشکی قانونی..دالان بهشت...انبوه کتابهای مرجع..ضربه قوچ... ووو.. با خودم زمزمه می کنم:&lt;br /&gt;&quot; نفیسه! تو داری به بهداشت و سلامت این مملکت خدمت می کنی!!! درسته اکثر این دانشجوها مثل زمان دانشجوییه خودت مدرک گرا هستند ولی دانشجوهایی هم وجود دارند که در آینده واقعا خدمت کنند! تو داری به اونها خدمت می کنی!! خواهرم می گه: خوبه ولله! روغن ریخته رو نذر امام زاده می کنی&quot;..دیییی&lt;br /&gt;چه کنم یه چیز بایس بگم که بتونم ادامه بدم..بالاخره شاید تا قرن آینده این دانشکده جا به جا نشد..!! ولی خداییش دانشکده محشریه! زیبا، شیک، بزرگ، تو در تو اما دلباز .. برازنده من..دیییی&lt;br /&gt;پشت میز امانات و اتقهای پرسنل کتابخونه راهرویی هست که توش دستشوییه اختصاصی داریم با یه آشپزخونه مجهز به یخچال و کابینت و میز ناهار خوری... هیچی بهتر از آرامش روحی در محل کار نیست چون فقط یکی دو بار از دستشویی های دانشکده قبلی به خاطر اشتراکشون با دانشجوها استفاده کردم..خوب روووم نمی شد!!! حالا باری از رو دوشم برداشته شده... دیییی&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 31 Jan 2008 12:45:27 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=toranjebin&amp;postid=8</comments>
<dc:creator>toranjebin</dc:creator>
<guid>http://toranjebin.blogfa.com/post-8.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خاکستر</title>
<link>http://toranjebin.blogfa.com/post-7.aspx</link>
<description>&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;تو را به باد می سپارم،&lt;br /&gt;دعایم بدرقه ی وزیدنت.....&lt;/font&gt;.&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 25 Jan 2008 15:25:30 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=toranjebin&amp;postid=7</comments>
<dc:creator>toranjebin</dc:creator>
<guid>http://toranjebin.blogfa.com/post-7.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به من سیلی بزنید! شاید نخوابیدم!</title>
<link>http://toranjebin.blogfa.com/post-6.aspx</link>
<description>ابرهای کبر و خودبینی رو تاروند، همون حجم سرد که سرماش آتیشم می زد!&lt;br /&gt;اومدم بگم که دوباره ایمان اوردم، از نو!&lt;br /&gt;من به یقین رسیدم:&lt;br /&gt;حالا ایمان دارم به بی ایمانیم، به حماقتم، به تکبرم که جزئی از حماقتم بود.&lt;br /&gt;یقین دارم به جهالتم....&lt;br /&gt;خواب دیدم نوزادی دارم. نوزادی در اغوشم بود که باید پرورش رو از ابتدا با او آغاز می کردم...&lt;br /&gt;دیر شده..میدونم! سی و یک سالگی برای از ابتدا آغاز کردنها دیره. به اندازه تمام روزها و ساعتهای سی و یک سال گذشته..من توانش رو ندارم.. سردمه و نباید بخوابم........ولی.. من دوست دارم بخوابم&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 19 Jan 2008 09:27:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=toranjebin&amp;postid=6</comments>
<dc:creator>toranjebin</dc:creator>
<guid>http://toranjebin.blogfa.com/post-6.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از دل تنگ گنه کار برآرم آهی              کاتش اندر گنه آدم و حوا فکنم*</title>
<link>http://toranjebin.blogfa.com/post-5.aspx</link>
<description>
&lt;font size=&quot;3&quot; style=&quot;direction: ltr;&quot;&gt;
من که گفتم آرامش قبل از طوفانه! گفته بودم از چیزی بیم دارم. سرم اومد.... قلبم مورد هجوم تند باد قرار گرفته وذهنم مغشوشه..هیچ کس نمی دونه با خودم در گیر شدم. علی بی حوصله گیهام رو می بینه. گاهی به رو نمیاره و گاهی عصبانی می شه! تردید مثل خوره داره روحم رو می خوره...
منتظرم.. می دونم بالاخره این طوفان تموم می شه.. این بادهای سرد یه روزی، یه ساعتی، یه لحظه ای تموم می  شن و خورشید در میاد. صبر می کنم تا بگذره این حجم سرد. فقط باید تحمل کرد تا بگذره.. من منتظر می مونم....

&lt;br /&gt;گفته بودی می دمد خورشید&lt;br /&gt; از پس این بادهای سرد پر تردید&lt;br /&gt; گفته بودی می رسد گرما&lt;br /&gt; می رسد امید
&lt;br /&gt;گفته بودی بعد از این سرما و لرزش&lt;br /&gt; بعد از این تکثیرها در وادی پرسش 
&lt;br /&gt;نرم نرمک می رسد خورشید؛ 
&lt;br /&gt;از میان بادها و گیسوان بید&lt;br /&gt; روزها رفتند در تکرار،
&lt;br /&gt;روزها رفتند در تردید...
&lt;br /&gt;من میان بازوان سخت و بی پروای این انکار
&lt;br /&gt;چشم بر دستان گرم و روشنی دارم&lt;br /&gt; آنهم: دست استغفار
&lt;br /&gt;آنچه می پیچد درون سینه ام آرام،
&lt;br /&gt;آنچه نجوا می شود در گوش من هر شب،&lt;br /&gt; آنچه می سازد دلم را رام،
&lt;br /&gt;هست این تعبیر:
&lt;br /&gt;&quot; من یقین دارم به شک! &quot;
&lt;br /&gt;بی شک 
&lt;br /&gt;نرم نرمک               
 &lt;br /&gt;می رسد ایمان....&lt;br /&gt;................................................&lt;br /&gt;* &lt;font size=&quot;2&quot;&gt;حافظ:&lt;/font&gt;&lt;br /&gt; &lt;font size=&quot;2&quot;&gt;دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم&lt;br /&gt;واندرین کار دل خویش بدریا فکنم&lt;br /&gt;از دل تنگ گنه کار برآرم آهی&lt;br /&gt;کاتش اندر گنه آدم و حوا فکنم...&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;</description>
<pubDate>Thu, 17 Jan 2008 09:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=toranjebin&amp;postid=5</comments>
<dc:creator>toranjebin</dc:creator>
<guid>http://toranjebin.blogfa.com/post-5.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ایمان</title>
<link>http://toranjebin.blogfa.com/post-4.aspx</link>
<description>
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 16pt; font-family: Arial;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;واقعا اینجوریه؟! واقعا ایمان اوردن، مثل پریدن در تاریکیه؟ هیچ کس واقعا نمی فهمه درست پریده یا نه؟ همه به امید پریدن درست می پرند؟ یعنی منی که پریدم تو اسلام با اونی که پریده تو بهاییت یه جوریم؟ یا اونی که ایمان داره به مسیحیت و کسی که شیطان پرسته؟! یعنی اینقدر خدا راه و چاه رو نامعلوم آفریده که انتخاب مذهبمون عینه فال انگشت می مونه؟ اینکه چشمهامون رو ببندیم ببینیم دو سر انگشت های اشاره مون بهم می رسند یا نه؟! واقعا اینقدر الله بختکیه همه چیز؟&lt;span&gt; &lt;/span&gt;این همه پیامبر..&lt;span&gt; &lt;/span&gt;این همه ایمان آورنده این همه مرتد این همه کافر...یعنی همه شانسی یه وری پریده اند؟ فرق هم نمی کنه کجا پریدن فقط مهم اینه که نیتشون صاف بوده که انشالله درست پریدن و مهم اینه که آدمها به اونهایی که جهششون سمت و سوهای دیگه ای بوده احترام بذارند... احترام به این معنا که نگی کاری که تو می کنی گناهه کار من درست... احترام به این معنا که طرف هر کاری کرد تو با لبخند یا حتی بدون لبخند نگاه کنی.. کلا نظاره گر باشی چون اگه اعتراض کردی بی احترامی کردی؟ &lt;o:p /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 16pt; font-family: Arial;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;می شه به دینی نصفه و نیمه ایمان اورد؟ مثلا چهار حکمش رو قبول داشته باشی و شیش حکمش&lt;span&gt; &lt;/span&gt;رو نه؟ چون بعضیها رو دوست داری بعضیهای دیگه دست و پا گیرند یا کسالت بار یا محروم کننده یا ..؟ می شه بگم من مسلمانم ولی خودم تعیین می کنم به کدوم قسمتهای آیینم ایمان میارم؟ ... روی بحثم با شخص خاصی نیست؛ چون سوء تفاهمی بیشتر نبود. مد نظرم همین دیدگاهه. دیدگاه یا بخت و یا اقبال...!!! &lt;o:p /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Tue, 15 Jan 2008 05:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=toranjebin&amp;postid=4</comments>
<dc:creator>toranjebin</dc:creator>
<guid>http://toranjebin.blogfa.com/post-4.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آرامش قبل از طوفان</title>
<link>http://toranjebin.blogfa.com/post-3.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=4&gt;هیچ دغدغه ای ندارم. هیچ گونه عذاب وجدانی یا کار عقب افتاده ای. حتی دغدغه ء همیشگی زنانه ء&quot; شام چی درست کنم؟&quot; &quot; ناهار فردا چی بخوریم؟&quot; رو!! یا مثلا بچهء لجوجی داشته باشم که کلافه ام کنه. یا خواهر شوهر و مادر شوهری که تو کارم سرک بکشن و دخالت کنند! نه دعوایی داریم نه آزردگی! امیر حسین همیشه پدر و مادرش رو شاد و پر از انرژی می بینه. به نظرتون برای یه بچه خوبه اینقدر محیط زندگیش بدون تنش باشه؟! زیادی محیط پاستوریزه نیست؟! گاهی بیم این رو دارم که نکنه جنگ بشه! نکنه آرامشمون دستخوش طوفان سیاست بشه... اصلا چه معنی داره علی اینقدر خوب و عاشق باشه؟! چرا دعوامون نمی شه؟ چرا اینقدر روش تعصب دارم؟چرا نسبت به دغدغه های مالی بی تفاوت شدیم؟ چرا غمی نیست که ما رو تلخ کنه؟... یعنی اینها تاثیر اکسیر عشقه؟ یا آرامش قبل از طوفانه؟...من از این وضعیت نگرانم...!! شدم عینه مادری که فرزندش تبدیل شده به جوانی رعنا و شایسته...و مادر همیشه بیم سلامت جوان برومندش رو داره! براش اسپند دود می کنه و پشت سرش آب می ریزه.. زندگیه من هم برومند شده! به بار نشسته!! ...من نگران این آرامشم...!! &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt; </description>
<pubDate>Sun, 13 Jan 2008 06:17:30 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=toranjebin&amp;postid=3</comments>
<dc:creator>toranjebin</dc:creator>
<guid>http://toranjebin.blogfa.com/post-3.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چرخ بدکردار</title>
<link>http://toranjebin.blogfa.com/post-2.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=4&gt;- &quot;خوش به حالت نفیسه! همیشه می خندی! انگار هیچ غمی تو این دنیا نداری!&quot;&lt;BR&gt;نگاهش می کنم. به لاغری بیش از حدش! به لبهای رنگ پریده اش به موهای بورش که با کش قهوه ای بسته شدن.. به شونه هاش که اینقدر کوچیک شدن که کمی از دور یقه اش فاصله دارند. انگار یقه ء گرد و ساده بلوزش برای شونه ها و گردن لاغرش زیادی گشاده! حق داره! من هیچ مشکلی ندارم.&lt;BR&gt;-&quot; ای بابا مهسا جون، مگه تو این دنیا ادم بدون مشکل هم وجود داره؟ من سعی می کنم مشکلاتم رو بریزم تو خودم! اینه که می بینی همیشه می خندم!&lt;BR&gt; از دروغی که می گم عقم می گیره! از موضع روانشناسانه ام!&quot;&lt;BR&gt;-&quot; ولی من دیگه حتی می ترسم که بخندم! چون هر وقت که می خندم به یه مشکل بزرگتر بر می خورم!!  پلکهاش بی حال بهم می خوره. اشکش روی گونه اش می ریزه...&lt;BR&gt;یه تی پا می زنم به منبر روانشناسیم! .... بغلش می کنم...&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Jan 2008 08:25:27 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=toranjebin&amp;postid=2</comments>
<dc:creator>toranjebin</dc:creator>
<guid>http://toranjebin.blogfa.com/post-2.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سی و یک سالگی</title>
<link>http://toranjebin.blogfa.com/post-1.aspx</link>
<description>&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;دیشب علی با کیک و میوه و شیرینی اومد خونه. شب خوبی بود.. با چندتا تلفن کاملا غیر منتظره از بعضی فامیلها - مثل دختر داییه مامانم که از رشت تماس گرفت و تولدم رو تبریک گفت!!!!- و همینطور تلفنهای قابل انتظاری مثل تماس زینبی گل... اس ام اس زود هنگام فرزاد که برام باور کردنی نبود تولدم رو به خاطر داشته باشه.. و اس ام اس عجیب یکی دیگه از فامیلهای خودم که تبریکش رو با چهارتا متلک فرستاده بود!! انگار مجبورند..!! و امروز صبح که با دیدن شعر زیبای دوستی بدون نام کاملا غافلگیر شدم!! شعر روحتما در کامنتدونی این وبلاگ هم می ذارم تا شاید خودشون رو معرفی کنند.... یکی از بهترین تولدهام بود..خدا رو شکر می کنم!&lt;BR&gt;ازتون ممنونم..&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Jan 2008 06:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=toranjebin&amp;postid=1</comments>
<dc:creator>toranjebin</dc:creator>
<guid>http://toranjebin.blogfa.com/post-1.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
